محل تبلیغات شما

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الرّحیم

 

با کاروانی بزرگ از یزد عازم کربلا بودیم. در راه به جاده ای کوهستانی رسیدیم. باید از گردنه ای صعب العبور می گذشتیم. نزدیک غروب در کاروانسرایی توقّف کردیم. شترها مشغول استراحت شدند. هر خانواده در یکی از حجره ها و اتاق ها جا گرفت. در حال جابه جا کردن اثاثیه بودم که زنم گفت:

-آقا میرزا علی!

-بله!

-مثل این که قافله سالار، مردان را صدا می زند. ببین چکار دارد.

به حیاط رفتم. مردان جمع شده بودند. قافله سالار که انگار از چیزی ناراحت بود، شروع به صحبت کرد. آرام و شمرده حرف می زد.

 

-فردا از گردنه کوهستانی عبور می کنیم. نگران حمله ها هستم!بارها به کاروان های زیارتی حمله کرده اند. کاروان ما محافظ ندارد. آن ها بی رحم اند. دین و ایمان ندارند. بیشتر نگران جانمان هستم. ممکن است به زن ها و بچه ها هم آسیب برسانند!

 

یک نفر از بین جمع پرسید:

-آیا مسیر دیگری برای عبور وجود دارد؟

-بله، ولی راه دور می شود. زن و بچه ها طاقت ندارند. اگر بخواهیم از بیراهه برویم، به زحمت می افتند.

 

قافله سالار به صحبت هایش ادامه داد. زوّار با ناراحتی او را نگاه می کردند.

-برای حل این مشکل و جلوگیری از خطر احتمالی، پیشنهادی دارم که اگر عملی شود، به امید خدا سالم از گردنه عبور می کنیم.

 

همهمه ای بین زائران افتاد.

 

-چه پیشنهادی؟

 

-امشب قرص ماه کامل است. جاده پیداست. اگر موافق باشید، نیمه شب حرکت می کنیم. به امید خدا تا سپیده صبح از گردنه رد می شویم. ها را فریب می دهیم. آن ها در روشنایی روز برای کاروان ها کمین می گذارند. خب نظرتان چیست؟موافقید؟

 

کسی حرفی نزد، همه ساکت بودیم. قافله سالار گفت:

 

-سکوت، علامت رضاست!نمازتان را بخوانید، شامتان را بخورید، شترهایتان را تیمار کنید، نیمه شب حرکت می کنیم.

 

به حجره برگشتیم. طفل خردسالم خواب بود. همسرم پرسید:

 

-قافله سالار چکار داشت؟

-باید نیمه شب راه بیفتیم.

 

-شب؟

-بله!

 

-مگر خدا روز را از شما گرفته؟

 

-به خاطر حمله ها!

 

همسرم جا خورد. با ترس و لرز گفت:

عنایت خدا به اهل بیت

لطف و کرامت اولیا

کرامت حضرت عباس (ع)

ها ,  ,کنیم ,قافله ,گردنه ,سالار ,از گردنه ,می کنیم ,قافله سالار ,نیمه شب ,امید خدا

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها